تبليغاتX
قاموس تنهایی

قاموس تنهایی

نامردی ...

در این دنیا که مردانش به نامردی عصای کور می دزدند منه خوش باور نادان محبت جستجو کردم ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:1  توسط alireza.fatemeh  | 

تو را ...

تو را یک دم اگر تنها ببینم , تمام لذت دنیا ببینم , چه هنگامی میان جمع خوبان ، تو را با قامت رعنا ببینم , مرا تا نیمه جانی هست در تن , نمی دانم تو را آیا ببینم ...؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:39  توسط alireza.fatemeh  | 

گریه ...

وقتی شاعر از غزل افتاده , وقتی بی صدا صدا در داده , وقتی دل ستاره ریخته , وقتی عشق ما خراب آباده , وقتشه قفل سکوت و بشکنم که خود خود خود گریه منم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:38  توسط alireza.fatemeh  | 

چشمان تو ...

من به اندازه ی چشمان تو غمگین مانده ام و به اندازه هر برق نگاهت نگران  ... تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:36  توسط alireza.fatemeh  | 

من ...

با یه قامت شکسته   با نگاهی مات و خسته  سرشو برده تو شونه اش   یه نفر تنها نشسته   توی تنهاییش یه درده  جای پای قلبی سرده  گل سرخی بوده اما   دیگه پژمرده و زرده   فارق از دیروز و فرداش   غرق تو دریای درداش   حسرتش یه عشق ناب   که وفا کنه به عهداش...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:18  توسط alireza.fatemeh  | 

گریه می خواهد ...

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد، تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد،بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد،بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد،چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:9  توسط alireza.fatemeh  | 

...

مي خواست بگويد که... [شب و گريه ي مرد] مي خواست بگويد که... [سکوتي از درد] گفتند به ما که لال مادرزاد است آن قاصدکي که باد با خود آورد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:28  توسط alireza.fatemeh  | 

کاش..

كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا مي چيدي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:18  توسط alireza.fatemeh  | 

خسته ام...

خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد و باز هم ميگذرد ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:11  توسط alireza.fatemeh  | 

فقط گفت...

گفتم میری ؟ گفت آره ، گفتم منم بیام ؟ گفت اونجایی که من می خوام برم جای دو نفره نه سه نفر ، سرمو انداختم پایین و راه افتادم ، گفت میری ؟ گفتم آره ، گفت منم بیام ؟ گفتم اونجایی که من میرم جای دو نفر نه یه نفر ، سالها گذشت حالا که اومده داره سنگ قبرمو  با اشکای پشیمونیش میشوره ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:6  توسط alireza.fatemeh  |