نامردی ...
در این دنیا که مردانش به نامردی عصای کور می دزدند منه خوش باور نادان محبت جستجو کردم ...
در این دنیا که مردانش به نامردی عصای کور می دزدند منه خوش باور نادان محبت جستجو کردم ...
تو را یک دم اگر تنها ببینم , تمام لذت دنیا ببینم , چه هنگامی میان جمع خوبان ، تو را با قامت رعنا ببینم , مرا تا نیمه جانی هست در تن , نمی دانم تو را آیا ببینم ...؟!!!
وقتی شاعر از غزل افتاده , وقتی بی صدا صدا در داده , وقتی دل ستاره ریخته , وقتی عشق ما خراب آباده , وقتشه قفل سکوت و بشکنم که خود خود خود گریه منم ...
من به اندازه ی چشمان تو غمگین مانده ام و به اندازه هر برق نگاهت نگران ... تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان...

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد، تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد،بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد،بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد،چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد...
مي خواست بگويد که... [شب و گريه ي مرد] مي خواست بگويد که... [سکوتي از درد] گفتند به ما که لال مادرزاد است آن قاصدکي که باد با خود آورد
كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا مي چيدي .

خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد و باز هم ميگذرد ...!